روزگارمیگذرد،اما به نامردی چرا؟
چه کسی عشق را ساخت؟ پ.ن: شعر از خودم.ادامه داره اما همین قدرشو اینجا نوشتم مشت مرا همه جا وا میکند دلم ... سکوتت آتشم میزند... صدای تو حریم پاک بودن است... تو که باشی تمام آسمان را هم نمیخواهم... چشمانم به دنبال صدای تواند به دنبال حرفی از نگاه نامت لحظه را نگه دارید!که وقت کم دارم... من اینجا در خودم گیر کرده ام... فردا بیست روز میشود... و دیدنت ندیدن شده برایم... و من چه گستاخانه عادت کرده ام به نبودنت... اگر عادتی باشد... و نبودنی! در اوج لذت بیست و دو سالگی... با وجود خنده های بی تفاوت دلم... و در آغوش دغدغه های مستانه ی جوانی ام... هنوز چشمانی را به یاد می آورم که سیاهی شان... دیوانه ام کرد...
آن که خود نیز خندید...
آن که بارانش ریخت...
بر سر کاسه ی رحمت بگریخت...
و چه آرام آرام شاپرک هم خندید...
راز مگوی مرا بر ملا میکند دلم ...
پر بود ز اندوخته صندوق باورم ...
چوب حراج چه پرت وپلا میکند دلم ...



| Design By : Night Melody |

