تبليغاتX
روزگارمیگذرد،اما به نامردی چرا؟























روزگارمیگذرد،اما به نامردی چرا؟

 

چه کسی عشق را ساخت؟
آن که خود نیز خندید...
آن که بارانش ریخت...
بر سر کاسه ی رحمت بگریخت...
و چه آرام آرام شاپرک هم خندید...

 

پ.ن: شعر از خودم.ادامه داره اما همین قدرشو اینجا نوشتم

 

نوشته شده در ساعت توسط sama|

 

مشت مرا همه جا وا میکند دلم ...
راز مگوی مرا بر ملا میکند دلم ...
پر بود ز اندوخته صندوق باورم ...
چوب حراج چه پرت وپلا میکند دلم ...

 


نوشته شده در ساعت توسط sama| |

 

سکوتت آتشم میزند...

صدای تو حریم پاک بودن است...

تو که باشی

تمام آسمان را هم نمیخواهم...

 

نوشته شده در ساعت توسط sama|

 

چشمانم به دنبال صدای تواند

به دنبال حرفی از نگاه نامت

لحظه را نگه دارید!که وقت کم دارم...

من اینجا در خودم گیر کرده ام...

 

نوشته شده در ساعت توسط sama|

 

فردا بیست روز میشود...

و دیدنت ندیدن شده برایم...

و من چه گستاخانه عادت کرده ام به نبودنت...

اگر عادتی باشد...

و نبودنی!

در اوج لذت بیست و دو سالگی...

با وجود خنده های بی تفاوت دلم...

و در آغوش دغدغه های مستانه ی جوانی ام...

هنوز چشمانی را به یاد می آورم که سیاهی شان...

دیوانه ام کرد...

 

نوشته شده در ساعت توسط sama|

Design By : Night Melody