درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده روحی زرد دارم
ندانم عاشقم؟مستم؟چه هستم؟همی دانم دلی پر درد دارم...

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست
ساده می افتد
ساده میشکند
ساده میمیرد

وقتی تو نیستی آیینه تنهاست.آیینه شکست.وحالا نیمکت بی تو...کی می آیی؟؟؟؟

آنقدر نوشیده ام که میتوانم بر روی پا بایستم و فریاد زنم آنچه نباید....
رفتم.مرا ببخش.مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را

گفتم برو...رفت...میخواهم بپرسم چرا؟؟؟
