تبليغاتX
روزگارمیگذرد،اما به نامردی چرا؟

روزگارمیگذرد،اما به نامردی چرا؟

 

 

 

 

 

jhg

 

 

.... 

 

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد...

نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم

چه خواهد ساخت ...

ولي بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد...

گلويم سوتكي باشد

بدست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او

يكريز وپي در پي

دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من

سكوت مرگبارم را...

 

دکتر علی شریتی

 

 

 

 

 

 

بچه ها سلاااااااااااااااااااااام

حال؟احوال؟خوب؟خوش؟خب خدا رو شکر.منم خوب.خوش.سلامت.میگذره دیگه.خوش

میگذره ها.یعنی راستش میگذره اما سعی میکنم که یه جوری خرش کنیم که خوش بگذره.شمام

که خوبین دیگه؟امروز گفتم بشینم آپ کنم.تنهام آخه الان.گفتم چی کار کنم؟چی کار نکنم؟دیدم

توخونه که هیچ وسیله لعب و لهب نیست والا.حداقل بیایم پشت این ماسماسک(کامپیوتر)که لا اقل

یه کم سرگرم شم.اما گفتم زهی خیال باطل حالا اینجام که کاری ندارم.گفتم آپ کنم.یه کمی ازتون

دعا بخوام.بیشتریا که میان وب من دانشجوئن دیگه.پس همین جا تبادل دعا میکنیم.من واسه شما شما واسه ی من.آفرین

همتونو دعا میکنم.من که امتحانای لعنتیم 2 تیر توپشون در میشه.والا.من که

دیگه دارم میمیرم.هر چی میخونم تو این مخ نمیره که نمیره.بدبختیه ها.سیما جونم پیمان خان هم

که کنکوریای وب منن.من دعاتون میکنم.سیما جون ایشالا قبول میشی عزیزم.امیدت به خدا

(راستی توی کامنتای  این پست یه چیزی برات مینویسم برو بخون.البته اگر قبل از کنکور بیای اینجا)

پس من دعا واسه شما میکنم شماها واسه ی من.البته پسرا که قبولن.ما دخترا باید کلامونو بچسبیم

باد نبره.والا.آخه این پسرا چقدر میخونن؟خسته نمیشن؟انگار یکی دنبالشونه.مثلا گروهبان گارسیا

داره میدوئه دنبالشون(با اون شکمش).والا به خدا.خلاصه من به پسرا کاری ندارماااااااااا(حالا نریزن سرمون.که حس و حال زد و خورد نداریم.نه حس خوردن هس نه حس زدن.تازه از اون ور دیه اشونم میافته گردن ما.پسرن دیگه.تا یه فوتشون کنی یهو پهن زمین میشن.منظور این که خیلی آقائن.منظورم این بودسعی کنید باور کنید)

اما منودعا کنید.هم منو هم مژی و هم نیلو رو.هم اون بقیه رو.برم برم که باز دارم هضیون(میدونم که این هذیون درسته ها.اما واسه این این جوری نوشتم که بعضیا ادب شن) 

میگم.الان بعضیا میگن سما باز وقت خوابت گذشته؟

 

آهاااااااااااااااان اینم بگم و برم.اون آقا یا خانوم (؟)لطفا ساکت باااااااااااااااااش.خواهشا.چون من

مثل مهدی نیستم که چیزی نگم.من سمام.خدا رو شکری اینجام هیچ کسی جرات نکرده تا حالا

چیزی به هم ببافه.چون همه پشت هم دیگه ایم.والا

دیگه دوس ندارم بیایا.بچه ی بی ادب.برو دماغتو بکش بالا.هرهرهر

 

از جمیع دوستان متشکرم که وقتی این آدمای علاف میان تو بلاگفا همه دست در دست هم میدهیم

به مهر و میریزم سرش.قربون هر چی اینجور آدمه(بوسش الکی بودا.فقط واسه دخترا این

بوس جواب میده.بگماااااا)

 

برم برم برم

 

اینم به اونی که به حرفای دل آدما میگه لاسیدن بگم که آقا یا خانوم نه چندان محترم لازم به تذکره

که بدونی خیلی از مرحله پرتی و من جدا برات متاسفم که هنوز نمیدونی که "آدمی را آدمیت

لازم است"

آدم بدون عشق و احساس محبت و مهربونی به کسایی که دوسش دارن و دوسش داره

هیچه.هیچ.حالا برو برو عمووووووو

که من با آدمایی مثل تو هیچ حرفی ندارم.چون نه تنها منطق نمیفهمن.اصلا آدم نیستن که بخوان

آدمیت رو درک کنن.هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی.آهان الان از عصبانیت

منفجر شو.نابود شو.والا.من که از خدامه آدمایی عین تو رو عصبانی کنم.اصلا بخش عمده ای از

شادیه من در طول روز به همین مساله بر میگرده

 

 

 

گاه از این مردم بی درد بدم می آید

و از اندوه گل زرد بدم می آید

هر چه عشق است لگد مال خزان باید کرد...

که از این واژه ی" نامرد "بدم می آید

 

 

 

برم دیگه.بای باااااااااااااااااااااااای.اما امتحانام تموم شه میاما.اگرم شد زودتر.حالا اگر

وسطاش اومدم نگید هان چرا اومدی.هر وقت بشه میام.بای باااااااااااایدعا یادتون نره

هاااااااا

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت23:41توسط sama | |

 

 

 

سلام امشب من بی خواب شدم خیلی.دل و دماغ هیچی رو هم ندارم اصلا.به خدا.نمی دونمم چه مرگمه ها.نه بابا.عاشق نشدم که.این حرفا دیگه از من گذشته.از من به دوره.باورتون میشه حس هیچی نیس؟حتی حس عاشق شدن.اما دلم گرفته دیگه.حالا میگید چی کارش کنم؟خب گرفته دیگه.والا.اومدم اینو اینجا بنویسم و برم.همین فقط.خدافظ

 

 

غصه نخور ای دل بی کسم...

گریه نکن...

گلم...

همه کسم...

رسم دنیا بی وفائیه

دلکم...

دلکم...

دلکم...

دل من بغضتو بشکن

غریبگی نکن با من

ببار مثل ابر بهار دلکم

اونی که دل منو شکسته

خدا جوابشو میده

ببار مثل ابر بهار دلکم

غصه نخور ای دل بی کسم...

گریه نکن...

گلم...

همه کسم...

رسم دنیا بی وفائیه رسم دنیا بی وفائیه

دلکم...

دلکم...

دلکم...

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت0:17توسط sama | |

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت20:59توسط sama |

 

 

 

بچه ها سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

چطورین؟من نبودم چه چیزا شد؟چیا گفتین؟چقدر گیسای همو کشیدین؟چقدر تو سر و کله ی هم زدین؟دلم براتون تنگ شده بودا.خیلی دلم تنگ شده بود.فکر کنین اندازه سوراخ جوراب مورچه.هه هه هه.نکنه دل شماها تنگ نشده بود؟من که میدونم چقدر دلتون تنگیده بوده واسم.اما به روی خودتون نمیارید.غرور کاذبتون نمیذاره.هرهرهر.از دوری من داشتین پس می افتادید.مگه نه؟خوب دیگه من برگشتم ناراحت نباشین انقد.گریه ام دیگه نکنید خواهشا.سما برگشته.حالا عین بچه های خوب پا شید برید دست صورتتونو بشورید که من دیگه برگشتم.با انرژی بیشتر.با حرفایی که تمومی نداره.با یه عالمه چرت و پرت و با یه توپ پر از این پسرا.این دفعه میخوام یه سری حرفای بی سابقه بزنم از بعضیا.بگذریم.شماها چطوریییییییییییییییییییییین؟خوبین دیگه ایشالا؟ایشالاااااااااخب ماشالاااااااااا.وای چقدر دلم واسه تایپ کردن براتون لک میزد.واسه انگشت درد بعد از تایپ دلم یه ذره شده بود.

وای بچه ها چه روزای سختی بود واسم.تو این مدت همتونو شناختم.فهمیدم کی مرده کی نامرده.کی بامعرفته کی بی معرفته.کی با مرامه کی بی مرام.ای ای.خوب خودتونو لو دادید.همتون رو دوس دارم.حتی اونایی که اصلا حتی یه کلمه نگفتن سما چه مرگش شد یهو گذاشت رفت.روزگاره دیگه.این روزگار اگرچه نامرده اما چهره ی واقعیتونو بهم نشون دادش.بچه ها روزای بدی داشتم.خیلی بد.خیلی اتفاقای بدی افتاد.خیلی سخت بود.اما یکی کمکم کرد تا فراموشش کنم.ازش ممنونم.دانیالخیلی محبت کردش توی این مدت.(مثله یه داداش)در حالی که خودش خیلی حالش بد تر بودش.اما خیلی لطف کرد.خیلی رنجوندمش.اما بزرگواره دیگه.چقدر حرفا که اون نامرد به دانی گفت اما دانی هیچی به من نگفتش.خیلی مردی آقا دانی.خیلی.از اون یکی ور مهدی.همون شب اول اومد سراغم.درحالیکه حالم فوق العاده بد بود.همه تنهام گذاشته بودن.داشتم میمردم.وقتی اومد انگار دنیا که تا دو دقیقه قبلش تاریک بود روشن شد.بعدش همون شب باز دانی اومد.آهاااااااان بذارید عیدو براتون تعریف کنم.آخه مشتاقان زیادن که چرا میخواستم قبل از عید برم از وب.همون فضولا دیگه.نمیدونستم چی کار کنم.خیلی ناراحت بودم.قبل از عید.همه اذیتم میکردن.با شوخیای بی معنیشون.دوستام از اونور.اون xxx نامردم از اون یکی ور.سر یه مساله ای دعوام شد با همه.گفتم سما گوشی خاموش.نت تعطیل.کامپیوتر خاموش.تو تنهایی داشتم دق میکردم که یهو به سرم زد یه بار بیام ببینم چه خبره.اومدم دیدم چه خبرااااااااااا.مهدی اومده بود.از مهدی دیگه توقع نداشتم بیاد.گفتم اون دیگه کارش حل شد میره دنبال عشق و حالش.اما اونم عین یه مرد واستاده بود پای قضیه.میدونستم واسه دانیال مهمه.اما یه درصد فکر نمیکردم این اتفاق برای بقیه هم مهم باشه.دیگه نتونستم گریه نکنم.تمام کامنتاتونو با گریه خوندم(اغراق).دلم میخواست داد بزنم بگم بچه ها شماها خیلی خوبین(اغراق).خیلی.خلاصه نشستم یه عالمه تایپ کردم و اومدم نت تا بذارم تو وبلاگم.که یهو گفتم برم پیش نیلوفر تو وبلاگش بگم دیگه ازش دلگیر نیستم.اما یهو خونه جلو چشمم تاریک شد.دیدم جواب اون نامردو داده و بهش گفته سما دوستت داره.دیگه نفهمیدم دارم چی کار میکنم.به عالم و آدم بد گفتم.از همه زده شدم.کامپوترو خاموش کردمو کز کردم یه گوشه.صبرم تموم شده بود.میخواستم عقده هامو خالی کنم.سر یکی داد بزنم تا آروم شم.با یکی دعوا کنم.گفتم بزنگم به نیلو.اما اون روز کلاس داشت.یهو نامرد بهم زنگ زد.منم عصبی بودم کاملا در حد فجیعی قاطی بودم هر چی میشد گفتم.هرچی.فقط داد.فقط بد و بیراه(اما فحش اینا ندادما).خلع سلاح شده بود.هنوز باورش نمیشد سما زنگ زده هی میگفت خودتی؟خودتی؟خودتی؟من متکلم وحده بودم.اما اون...

فقط ساکت بود.داشتم می مردم.دوس داشتم دعوا کنه باهام.خیلی دعوام کنه ها.خیلی.همش عصبانی شه.دعوا کنه.دعوااااا.دلم میخواست داد بزنه.تا جون داره بهم بد بگه.اما انگار نه انگار.آرومه آروم بود.بعد که خودمم تخلیه شدم دیگه داشت حالم به هم میخورد.گفتم آهای آقای محترم چت شده؟هان؟هان؟هان؟(این بلاگفا شکلک برای عصبانیت نداره متاسفانه.البته توی اون لحظه من اصلا عصبانی نبودما)گفتم عمووووووو چرا صدات در نمیاد؟الوووووووو.دیدم نخیر خفه شده.چند تا چیز دیگه گفتم قطع کردم.نیم ساعت راحت بودم.خوشحال بودم حالشو گرفتم.تو پوست خودم نمیگنجیدم.یکی از دوستام زنگ زد جریانو فهمید.با آب و تاب تعریف کردم براش.گفت خره تو الان خوشحالی؟گفتم آره خیلی.جات خالی.گفت تو گفته بودی ایکس قلبش ناراحته؟گفتم آره خبگفت ای وای سما خااااااااااک آخه احمق جون نکنه پشت گوشی قلبش گرفته افتاده مرده.گفتم یا خدا سما چه کردی؟دستی دستی یه وکیلی شدی که اولین پرونده اش رسیدگی به قتل خودشه.خاک به سرت سما کشتیش.جوونه مردم تلف شد.با دستای تو نابود شد.گل مردم پر پر شد دیگه(بچه ها برید تو نخه ادبیاته مفاهیمه به کار برده شده در این قسمت)زورم می اومد زنگ بزنم.آخه من؟به اون؟تحقیر میشدم.گورمو با دسته خودم میکندم انگاری.حسش نبود.حس منت کشی رو اصلا تو اون شرایط نداشتم.گفتم به من چه؟هان؟به من چه آخه؟نصفه شبه همون شب نیلو اس ام اس داد کلی باهام حرف زد.کاملا منطقی(البته از نیلو و شخصیته نیلو به دوره که منطقی بیاد جلو.اما یهو بعضی مواقع آدم قاط میزنه دیگه.اون شبم نیلو بد جور قاط زده بود.اما به نفعه من).بیچاره تا اون موقعه شب تا ساعت 3 بیدار بودش.چقدر حرف داشت باهام.نیم ساعت فقط خوندم.بعد گفتم گور بابای زندگی.جیرینگ.گوشیو خاموش کردم.گفتم جهنم.همه چی جهنم.چند روزی نشستم فکر کردم.حساب کردم اگه اون مرده باشه الان سومشه.گفتم پس چرا خبرمون نکردن؟مجبوری یه زنگی زدیم.هنوز زنگ اول کامل نخورده بود یهو یه جن گوشیو برداشت گفت میدونستم باز زنگ میزنی سما.میخوای داد بزنی سما؟بزن.دعوا میخوای کنی؟بکن.فقط حرف بزن.(بنده خدای بیچاره فکر کرده هنجره ی من کشکه.انگاری که حنجره امو از سر راه آوردم.تار های صوتیم که الکی نیس.مگه من بی کارم از حنجره ام مفت و مجانی برای تو صدا تولید کنم آخه آقا پسر)گفت بگو.باز بگو تا آروم شی.من آماده ام.بگو.بگو...

(حالا یه اعتراف کنم همین جا)بچه ها واسه اولین بار تو عمرم صدای نحسشو که شنیدم احساس خوشحالی کردم.خدا رو شکر کردم که یه ختم نیافتادم.آخه لباس مشکی ندارم واسه ختمش بپوشم.لباسام کثیف بودن.البته من 100 در 100 ختمش شرکت نمیکردما.کم نیاوردم گفتم ای وای آقا بنده اشتباه گرفتم.نامرد میدونست خالی میبندم دیگه.اما باز تحویل گرفت.بدجور تحویل گرفت.انگاری من کی هستم حالا.خلاصه نذاشتم زیاد حرف بزنه.زودی قطع کردم.چون بیشتر از 3 دقیقه باهاش حرف بزنم پر رو میشه.قطع کردم.از اون روزم دیگه من باهاش کار ندارم.من میخواستم زنده باشه تا باز زجرش بدم که خدا رو شکری خدا با من بود و جونشو نگرفت.آره دیگه.خلاصه عید اومد و خوب بود و خوش گذشت.بعدشم همه چیز خوبه.فقط چندتا اتفاق بد افتاد.اول عمه خانوم فوت کردش.بعدش دختر خاله ام خودکشی کردش(که ای کاش میمردش)بعد از اونم پسر خاله ی دختر دائیم فوت کردش.این آخریه همین هفته پیش به وقوع پیوست.اما دانشگاه خیلی خوب بود همش بگو بخند داشتیم.من معمولا سعی میکنم همش بخندم.اینجوری آدم راحت تره.حتی شده الکی الکی.خلاصه میخندیما.آی کیف میده.آی کیف میده.حیف که 3 روز در هفته کلاس دارم.تازه یه چیزای دیگه ام تو دانشگاه شده.اما من که نمیگم.حیف.با ایکس ایکس هم به آرامش رسیدیم.وضعمون بهتر شده.با این موضوع کنار اومده که سما دوسم نداره.این نیلو اینا.آخ آخ.از دسته اینا.خدایا مرگ.دوستای دانشگامم.انقدر طرفداریشو میکنن.حالا انگاری کی هستش.واه واه.

خب یه خبر مهمترررررررررررررررر.که باعث شد سما جون آپ کنه.بگید چی؟بگید چی؟بگید دیگه.اگه گفتین؟آره تولده.تولده.تولد.تولد.تولد.تولده یکی هس که خیلی دوسش دارم.گردنم خیلی حق داره.خیلیییییییییییی.واقعا آقاس.واقعا خوبه.مهربونه.دیگه چی بگم ازش؟تو یه کلمه:

 

مرده.مرد(با فتحه بخونید نه با ضمه:mard)

 

باور کنید.بچه ها تولدشو تبریک بگید دیگه.چون من خیلی دوسش دارم شماهام حتما دوسش دارید.مگه نه؟چون کلا خیلی خوبه.هر چی بگم کم گفتم.خب دیگه زیادی ازش تعریف کردما.البته لایقشه.براش دعا کنید همیشه سلامت باشه.همیشه موفق باشه.زیر سایه ی بابا مامانش.خدا ایشونو دوباره بهمون داده ها.خب حالا که من انقدر الان خوشحالم نذارین عصبانی شم.پس دعاش کنید 456 سال زنده باشه.456 سااااااااااالاااااااا.نه کمتر.نه بیشتر.فقط 456 سال.فقط.راستی خیلی ناراحت شدم که ارسلان رفت.کاش باز بیای.سیما ایشالا قبول میشی عزیزم.دعات میکنم حتما.این ارشیاخانهم برگشته.اوه.اوه.مهشیییییییییییییید.وای مهشید نازم.خیلی مهربونی مهشید جون.همیشه میای خوشحالم می کنی.سارا جونم اینم آپ.خوبه؟ستاره خانوم بفرمایید اینم آپ.ستاره ی نازم توام خیلی گلی.خیلی.اگر تو نبودی دانی نبود مهدی نبود این سما مرده بود دیگه.تا حالا صد بار خواستم برم به خاطر شماها موندم.دانی هم که دیگه واااااااااااااای.هر چی بگم کم گفتم.کم.کم.کم.چون خیلی خوبه.دانیال خان آپ کردم تا دیگه هی نگی میزنمتا.بفرمائید آپ.بفرما نوش جان کن.خب دیگه چی بگم؟از کی بگم؟تموم شد حرفام؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

خب پس دیگه شعر میذارمو میرم دیگه.اما زود زود می آپم.بچه ها جون بای باااااااای

 

 

 

 

آی آدم ها...

 

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا

آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش

می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :

" آی آدم ها .. "

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رساتر

از میان آبهای دور یا نزدیک

باز در گوش این نداها

" آی آدم ها… "

 

 

نیما یوشیج

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت0:27توسط sama | |

 

 

 

 

سلام.سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام.خوبین؟منم بد نیستم.اومدم یه شعر بنویسم براتونو برم که فکر نکنید حرفاتون برام بی ارزشه.ممنون که فراموشم نمیکنیدراستش بچه ها من دیگه عین قبلنا حسشو ندارم اینجا بیام آپ کنم.متاسفانه.شاید همینطوری ماهی یه بار،دو هفته ای یه بار اینا اومدم یه آپی کردم.البته خاطره بی خاطره.فکر نکنید چیزی شده ها.نه بابا.هیچی.همینطوری.بدون دلیل.بعضیا فکر نکنن که دوران بحران بعد از شکست عشقیو دارم میگذرونم.نخیر.به کوریه چشم بعضیا حالم خیلی خوبه.اصلا هم گذشته مهم نیست.اتفاقا بعضیا بدونن که بنده خیلی شادم.سر حالم.

خلاصه این که خیلی خوش میگذره.جای توام خالی نیستش اصلا.دوستای مهربونم اومدم این شعرو بگم ببرم.از مهدی اخوان ثالثه.خیلی قشنگه.یه بنده خدایی تابلوی این شعرو توی اتاقش زده.منم برداشتم حفظ کردم.واسه روز مبادا.حالا به کارم اومد.اما مهم نیستاااااااااااااااااااااااااااااااا که از دیوار کی برداشتمبای بااااااااااااااای

 

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشقها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند

 

"اخوان ثالث"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت13:59توسط sama | |

 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

تا یادم نرفته تولد فرشید مبارکبعدشم عیدتون مبارک.سال نو اومد و ۸۶ کهنه شد.ایشالاه امسال متفاوت از پارسال باشه و بهتر.خوب،دیدید برگشتم؟من طاقت نداشتم که.نشد دورستونو تحمل کنمشوخی کردما.به خاطر شماها نیومدم.واسه سوزوندن دماغ یه نامرد برگشتم.تا بسوزه.تا بمیره.تا جزش در آد.

آره برگشتم تا چشماش ور قلمبیده تر از قبل شه.تا جونش درآد.نه اینکه فکر کنید من عصبی شدما...یا من کم آوردمااااااااا....نهمن فقط واسه این یه مدت رفتم که حال یکی گرفته شه.که فکر کنه سما مرده.دیگه وجود ندارهکه  این ترفند جواب دادآفرین به خودم.بگذریم.بعضیا ارزششون در این حد نیس که من بخوام یه پست دربارش بنویسم.آدم نیس که

 

داشتم میگفتمآره این مدت خوب همتونو شناختمنامردا و مردا تابلو شدن.توی دخترا یه مهشید بود و یه عسل که اومدن و بقیه ام که یه کمی معرفت نشون دادن ممنونخدا حفظتون کنه.خوب آبرو داری کردین.اما همه ی دوس دخترامو تو این وبلاگ دوس دارمهمشون خوبن.مهربوننمثلا سعیده جونم.عسل عزیزم.نیلو خرهمژگان خلهسانازچلهسارا خانومهمه دیگه

آقایونم که دیگه...

اول از همه دانی که اولین مخالف با تمام حرکات من تو این وبه.هر کار میکنم هر چی میگم ساز مخالف میزنهیه بار نشد بگه سما خانوم کارت درسته.اولین نفرم بود که با توپ و تشر ریخت رو سرم.تازه اون دست از سرم برداشته بود که سهیل اومد.خداییش اینا مردنا.یعنی این کاراشون نشونه مردونگیشونه هابعدشم هم زمان مهدی و فرشیییییییییییدیا اشکان که بعد از عمری اومدش.خدایی همتون خیلی با معرفتین.یکی دو نفرم که بی ادب بودن و تو این مدت با کامنتاشون نمک میزدن به زخمم.خدا ازشون نگذره

وقتی کسی نیست به دادت برسه...

به داد دلت برسه...

پس داد نزن...

سکوت کن...

شاید از سکوتت بفهمند چقدر در وجودت انباشته ای...

 

خلاصه یه تشکر ویژه از همه ی با معرفتا.و یه تشکر ویژه تر از بی معرفتا که منو توی شناخت کاملم یاری رسوندنارسلان خان حرفای شمام یادمه.من اینجا دوست اینا زیاددارم.واسه اونا مینوسم.وگرنه دلیل رفتنم اونا نبودن کهافشین از بچه های روم همش میگفت برنگرد چون همه یه فکر دیگه میکنن.اما گفتم نه.میرم.چون زندگی من به بچه های وب ربط نداره.دوستیم با اونا سر جاشه.گفتم افشین جان تا کور شود هر آنکه نتواند دید(منظور اون نامرد)

این روزا اون یکی دو هفته روزای سختی بود.از همه بریده بودم...

اما مسافرت رفتیم اصفهان.تو اصفهان رفتم سی و سه پل چقدر آروم شدم.شب بود چه شکوهی داشت سی وسه پل.چقدر قشنگ بود.یکی داشت ساز میزد و اینو میخوند:

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

                          او نمی دیدش ولی از دور خدایا میکرد

خیلی به دلم نشست.قشنگ گفت نه؟با سوز میخوندشادیدم راست میگه.کلی فکر کردم.خیلی.به نتایج خوبی رسیدمگفتم دوستیم با دوستام سر جاش.مشکل من با اون نامردم سر جاش.

 

چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟؟

پیله ات را بگشا...

خلاصه پیله امان را گشائیدیم.تا ببینیم چه میشود؟!

 

درین دنیا که نامردان عصا دزدیده اند...

من در اینجا محبت جستجو کردم...

آره دیگه به خودم میگفتم:"عشق زمانو فراموش می کنه و زمان عشق رو"دیگه رفتن من به سی و سه پل خیلی خوب بود.کمک شایانی به من کردشعید خیلی خوش گذشت.به شماهام خوش گذشت؟

ما رفتیم همش گشتیم.گشتیمای خدا امسال واسه همه سال خیلی خوبی باشهواسه همه ی دوستا و دشمنام.آمین

حالااااااااااااااااااااااا.یک شعری پیدا کردم.واسه ۷ سال اینا پیشه.تازه عشق شعر شده بودم.اینم نمیدونم مال کیه.اما مال هر کیه دستش درست.روحشم شاد.میخوره واسه مولانا باشه.اگه اگه اگه هکسی شاعرو میشناسه منو بی خبر نذاره.واااااااااای.واااااااااااای عجب شعری.خیلی قشنگه.خیلی خیلی.بای باااااااااااااااااااااااایبخونیدش:

وقتی به راه و رسم جنون آشنا شدم

از کاروان آهم و آهن جدا شدم

 

پژواک حرف،حرف تو در من اثر گذاشت

دل از سکوت کندم و کوه صدا شدم

 

حس قشنگی زندگی ام را فرا گرفت

نسبت به خواب و خاطره بی اعتنا شدم

 

بر شانه های باد نشستم شبیه ابر

در آسمان آبی چشمت رها شدم

 

دیدم دلیل حرف و حدیثم حضور توست

از یمن عشق سبز تو  پر مدعا شدم

 

اما همین که وقت خداحافظی رسید

درویش واره راهی کوچه ها شدم...

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت13:57توسط sama | |

 

 

من رفتم دوستای خوبم.رفتم.....

 

                          از دست نامردی.....

 

دوستتون دارم.دانیال فراموشت نمیکنم.سهیل توروهم همینطور.....مردونگیتون ثابت شد.دوستتون دارم

دیگه نمیتونم...

زندگیمو داغون کردی...

اما نمیذارم دوستامو ازم بگیری....

نیلو رو دوس دارم....

توام با درد عشقم بمیر....

نامرد...

حالم ازت بهم میخوره....

امیدوارم زندگیت همیشه عذاب باشه....

بچه ها سما رفت.....

دانیال واسه اطلاعات بیشتر برو وبلاگ نیلوفر(توی  پیوندام) 

دانیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااال

 

بای بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت19:20توسط sama | |

 

 

 

 

دوستان سلام.چطورین؟من خوبم،خوشم،سلامتم.خدا رو شکر.چه خبرا؟ببخشید دیگه ایندفعه دیر آپ کردم.آخه همش تقصیره این آقا پیمانه.که از بنده شعره عاشقونه خواسته.من تنها شعری که ندارم از نوعه عاشقونه اس.همش نفرته.همش غمه.همش بی وفاییئه.سخت ترین کاره دنیا رو از من خواسته.هر چی شعر پیدا کردم که عشقولانه بود یا حال به هم زن بود یا چندش آور بود.خلاصه این که آقا پیمان پیدا نکردم.اما یه دونه شعر دارم که اولین بار یه کسی که دوسش داشتم بهم داد.واستون گذاشتمش.شاید از نظر تو عاشقانه باشه.خب.حالا میرسیم سر اصله مطلب.که همون بحثه جنجال بر انگیز و سرنوشت سازه نامردی باشه.من بازم میگم پسرا نامردترن.و تاکید میکنم که خائنن.ارشیا خان میشه خواهش کنم دم از عشق نزنی.آخه آقای ارشیا خان تو حتی نمیدونی عشق چی هست؟این تعریفه ارشیا از عشقه:

"ومنظور از عشق این نیست که حتما باید کشته مرده کسی باشی عشق یعنی مهرورزیدن به هر کس که احتیاج داره وبعضی وقتا می تونه یه جمله قشنگ باشه یا یه لبخند یا هر چیز با ارزش دیگه"

ارشیا جان این تعریفه درستی نیستش.عشق مفهومش خیلی گسترده تر از این حرفاس.یه موهبته الهی که پیشه انسان به ودیعه گذاشته شده.این که تو تعریف کردی بهش میگن محبت نه عشق.این که تو تعریف کردی احساسه ترحم بهش میگن نه عشق.البته هر کس یه تعریفی داره بنا به تجربه ی خودش.بنا به زندگیش تو اجتماع و دیدش به زندگی.منم یه تعریفی دارم اما گنگ.چون واسم خیلی دوره.پس حکم کلی صادر نکن.اینم بدونید آقای ارشیا آقا که تعریفه شما معنای عشق نیستش.تعریفی از محبت یا احساس ترحمه که اگر این تعریفه عشق بود اونوقت همه باید در روز عاشقه ۱۰۰۰۰۰نفر میشدیم که.در حالیکه عاشق کسیه که همیشه بگه عشق یکی خدا یکی.اگه یه نفر از روی ترحم عاشق بشه نتیجه اش هیچی نیست به جز خیانت یا نامردی.باز بیشتر فکر کن ارشیا خان.بعدشم این حرف من به تو:

تو نه عاشقی نه حیران نه غریبی نه پریشان

به چنین کسی چه گویم که چه روزگار دارم؟

خب من از اینجا بگم که از دختر خانوما انتظار داشتم از جنسیتشون دفاع کنن.فردا تو جامعه میخواین زندگی کنیدا.اما دفاع از خودتونو بلد نیستید.وای وای وای.اما بچه ها من هنوزم عقیده ام اینه نامردا خیلی خیلی زیادن و توی تمام عشق و عاشقیای دنیا همه نامردی رو تجربه کردن.خیلیاتون منو محرم رازتون دونستید و چه عمومی چه خصوصی از عشقتونو نامردیشو زندگیتون گفتید.دیدم بعضیا تون واقعا به ناحق بهتون نامردی شده.این شعر زبون حاله هممونه:

پیش ما سوختگان مسجدومیخانه یکیست

حرم و دیر یکی،سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل،حاصل کوته نظری ست

گر نظر پاک کنی،کعبه و بتخانه یکیست

هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم،حاصل افسانه یکیست

این همه قصه،ز سودای گرفتاران است

ورنه از روز ازل دام یکی،دانه یکیست

 

بگذریم مهم نیستش.راستی فضولا رو تو وبلاگم شناختم.هرهرهر.تابلو شدید فضولاااااااااااااااااااااااا.هرهرهر.اون فضول خانوما و فضول آقاهایی که اومدن گفتن سما جریان آمپول و حقانی چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب الان تعریف میکنم تا از فضولی احیانا دق نکنن.چون دیگه این هفته از دعا کردن و فاتحه خوندن خسته شدم.همش خبر بد شنیدم.یا دور از جون مرگ،یا مریضی.خب بگم؟آخه بگم از اجرش کم میشه،اما میگم،فضولا انتظار به سر رسید:

پریروز کل انداختیم با دوستام که درده خون دادن رو میشه تحمل کرد یا نه؟یا سوزنه آمپولش چقدر کلفته؟به آدم وصلش کنن آدم زنده میمونه یا نه؟پا شدیم رفتیم میرداماد واسه اهدای خون.هرهرهر....مرتیکه آقا دکتره گفت چند سالته؟گفتم ۱۹.گفت وزن؟من نگفتم.حرفو عوض کردم.آخه همه اونجا وزنشون رو ۷۰بود.اگه میفهمیدن وزنم چقدره هرهرهر می خندیدن دیگه.وزنه دوستامم که ماشاالاه بزنم به تخته ۱۰۰ رو شاخشه.نمیدنم چرا اما نخواستم وزنم رو شه.دکتره گفت متاهلی؟گفتم ای وای نه آقای دکتر.این چه حرفیه؟من؟وای نه به قرآن(فکر کنم آقای دکتر قصده ازدواج داشتا.هرهرهر)گفت کارت شناسایی؟؟؟؟دادم.گفت خب حالا برو روی وزنه.تو دلم گفتم عجب دکتره سیریشی.اگه قصدت ازدواجه چرا گیر دادی به وزنم.گفتم باشه آقای دکتر میگم.۵۵ام.پوزخند تحویلم داد گفت برو ببینم.دوستامم که دیگه مرده بودن از خنده خاک تو سرا.گفتم حالا میشه نریم رو وزنه؟آقا دکتره گفت:قراره ازت یه لیتر خون بگیریم با این جثه ات تا سر خیابونم نمیرسیااااااااااا.(فکر کنم میخواست به اندازه ی وزنم تعداد سکه ی مهریه رو حساب کنه)آخر با اصرارش رفتمو دوستام زدن زیر خنده.عقربه ی نامرد چرخید واستاد رو ۴۹.گفتم آقای دکتر ۵۰ شد.اونم گیر داده بود،حالا انگار داره فیزیک محاسبه میکنه.گفت تازه ۴۷میزنم چون لباسینا تنته.(معلوم نیست انتظار داشت من چه جوری برم رو وزنه)هرهرهر.بعدشم گفت نه نمیشه خون بدی.گفتم جونه مادرت آبرومو نبر پیشه دوستام.بابا لا مصب کل کله.راضی نشد که نشد.دیدم نه مرغ یه پا داره دیگه.اومدم نشستم.به دوستام گفتم حد اقل رانی که بهتون دادن کوفت کنید یه ذره از تهش بیارید واسه من.اونا رفتن و من موندم و

آقای دکتر خان جان.آقای دکترم که دیگه حسابی زیر زبونمو کشید.تمامه زندگیمو فهمید.دوستام یهو اومدن بیرون همشون با قوطی خالی.آب سردو انگار ریختن رو من.گفتم آخه دله ها میمردین یه قطره ازش میاوردین؟خلاصه جناب دکتر یه بسته شکلاتو رانی داد به من گفت توام اندازه ی اینا سهیمی.گفتم آقای دکتر میشه بوس بکنمت؟...............................(بقیه اش سانسوره)

شوخی کردمااااااااااااااااااااااااااا.اتفاقی نیافتادا.ما اومدم اینور.دکتر رفت اونور.وای از تایپ خسته شدمااااااااااااا.بچه ها شعره امروز خیلی قشنگه.خیلی زیاد.بخونیدش.واسه پیمان آقای عزیز.بای باااااااااااااااااااااااااااااااای:

به سراغ تو شبی می آیم

با دوصدبوسه ی ناز

با دوصد راز و نیاز

مثل شبنم که نشیند بر برگ

چو حبابی که نشیند بر آب

مثل باران که نشیند روی گلبرگ درخت

همچو دیدار تو،با من در خواب

من به دیدار تو باز می آیم

با نسیمی آرام پر از بهار

با دلی خسته ز دود

دور از این رنگ و ریا

میدهم دل به دل قصه ی تو

قصه ی غصه ی تنهایی تو

میکشم بارغمهای تو به دوش

خسته از دوری و تنهایی تو

به سراغ تو شبی می آیم....

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت21:46توسط sama | |

 

 

سلام سلام.حال و احوال؟همه تو نخه خرید هستیم دیگه.نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امان از این خرید عید.همه رو اسگول خودش کرده(دور از جون من وشماها وخونواده هامون)خب حال من که خوبه.حال شماها خوبه؟خانوما؟آقایون؟دوستای وکیل؟دوستای وکیل آینده؟همکارای عزیزم؟جواب چند تا از این کامنتای خصوصی رو بدم؟

آقای الیاس خان سن من به کسی ربط نداره هااااااااااااااااااا.اما میگم تا از فضولی نمیری.هی میگم خصوصی نذار باز خصوصی میذاره.ا.بی ادب.من تولدم شهریوره.9شهریور.بله.سالشم بگم؟68.حالا دیگه زنده میمونی؟نمی میری؟شبنم خانوم من کمکی نمیتونم بهت کنم.(واسه همون مساله که گفتی)آقای پسر بارون زده دوس ندارم درباره ی این که میاد اینجا همین ایکس ایکسه حرف بزنم.اونم یه آدم هستش عین بقیه.یه پسر نامرد عین بقیه.تا حال عاشق هیچ پسری نشدم.به قرآن هیچ کسی نتونسته منو عاشق خودش کنه.به قول همین ایکس خان قلب من قلب نیس یه تیکه سنگه.اما دوسش داشتم.خودش گند زد به همه چی.به همه چی.دیگه بسه.نمیخوام درد ودل کنم.حالا فکر میکنه من هنوزم به فکرشم.هرهرهر.زهی خیال باطل.آقای سپهر خان این شعرارو واسه دل خودم میذارم اینجا.نه واسه یه آدم خاص.من روم نمیتونم بیام دوست خوبم.راستی بابت اون جوکایی که نوشتی واسم ممنون.قشنگ بود.انققدر خندیدم.ولی تورو خدا خصوصی نذار.

حالا جواب عمومیا:فرشید جون وسیمای عزیزم من هیچ علاقه ای به رشته ام نداشتم راستش.واسه دل بابا رفتم.دوس داره من یه خانوم مستقل و وکیل بشم.که واسه همه کارام نیازی واسه اجازه از کسی نداشته باشم.(منظور همسر آینده)یا وقتی خواستم یه تاپ بخرم دستمو جلو شوهره دراز نکنم.واسه این چیزا رفتم.واسه این که فردا یه مامانه حقوق دان باشم.اما الان عاشق رشته ام شدم.واقعا تو این دنیایی که همه چی هست جز عدالت باید یه جور بشه یه کم حداقل به حق خودمون برسیم.مخصوصا ما خانوما.هرکی حقوق ندونه یا راههای حقوقی رو ندونه واقعا کلاش پسه معرکه اس.اما نظر خونوادتم شرطه ها.ایشالاه همکار شیم.باز اگه سوال دارین بگین.راستی هرکی دوس داشت تولدشو بهم بگه.حالا یا عمومی.یا خصوصی بگین.باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آفرین

خب.شعر این دفعه واسه زینب عزیزم.دفعه بعد واسه پیمان عزیزم یه دونه عاشقونه میذارم.دفعه بعدشم شرح پریشانی رو واسه ستاره جون عزیزم.

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها شعر امروز از سهرابه.سهراب چرا رفتی از این دنیا؟یه شاعره نابغه.اعجوبه اس به قرآن مجید.شاعر نقاش معاصر.روحش شاد.من که دوسش دارم.مخصوصا این شعرشو.بالاخص اون جمله ی آخرشو.میخوام بدم واسه سنگ قبرم.بدم برام بتراشن رو یه مرمر مشکی.با خط درشت بنویسنش.وای چی میشه.منم از اون زیر همه اش میخونمش.ها ها ها ها.خیلی قشنگه.نه؟اما حسود بازی نکنید برش دارید واسه سنگ قبراتونا.مال خودمه.حالا بخونیدش دیگه:

 

"هیچستان"

 

به سراغ من اگر می آئید

پشت "هیچستانم"

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا

پر قاصدهایی است که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک

و روی شن ها هم

نقش های سم اسبان سواران ظریفی است

که به سر معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان

چتر خواهش باز است

تا نسیم ابدی در بنه برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

ودراین تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

"به سراغ من اگر می آئید

نرم وآهسته بیائید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من"

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت15:25توسط sama | |

 

 

دوستای خوبم سلااااااااااااااااااااااااام.چطور مطورید؟خوبین خوشین؟

چند هفته پیش که این وبو زدم فقط واسه دل تنهای خودم بود.فکرشم نمیکردم انقدر دوست پیدا کنه.خوشحالم که روی نیمکت عشقم تنها نمیشینم دیگه.

از تک تکتون تشکر ویژه دارم که میاین یه سری میزنید یه نطری میدید یه حالی از ما میپرسید.دوستتون دارم.

نظراتونو بیشتر درباره ی شعرا بگیناااااااااااااااااا.نه خود من.آخه یه سری آف میذارن ازخودم میخوان بدونن.حالا اگه شد یه چیزایی از خودم میگم اما به چه دردتون میخوره؟

آهاااااااااااااااااااااااااااااااان یه چیزی داشت یادم میرفت.بابا توروخدا تورو قرآن انقدر نظر خصوصی نذارین.والا به خدا عمومیش بهترهااااااااااااااااااااااااا.آخه من که نمیتونم جواب کامنتای خصوصیتونو بدم.یا اونایی که میگن آف گذاشتن به جون خودم من اصلا عمریه وب نمیرم(خاطره ی خوبی ندارم)انقدم گیر ندید.دیگه به کی قسمتون بدم که آف و نظر خصوصی نذارید؟هااااااااااااااااااااااااااااان؟نظر خصوصی تو مواقع مهم بذارید.

اون خانومی که میاد چرت وپرت میگه هم خصوصی هم عمومی.نذار اون روی سگیه ما بیاد بالا وهکت کنمااااااااااااااااااا.حالا هی من تحمل میکنماااااااااااا.نذار.ساکت باش

یه خبررررررررررررررررررررررررررر.وبلاگ من شعر درخواستیم قبول میکنه(یعنی چی؟)یعنی اینکه موضوع شعرو بگید من براتون شعر بذارم.هر هر هر(چه مسخره نههههههههههه؟؟؟؟)

فکر کنم این اولین وبلاگی باشه که شعر درخواستی هم کار کنه.ویدئو درخواستی داشتیم عکس در خواستیم داشتیم اما این مدلیشو خودمم ندیده بودم والا.ها ها ها ها.جالبه نه؟خب دیگه خیلی تایپیدم.آااااااای مامان دستم.اما این حرفا لازم بود گفته شه.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهان یه چیز جالب تعریف کنم براتون؟دیروز دانشگامون تعیین واحد داشتیم یهویی دعوا شد.اونم چه دعوایی.بین دختراو پسرا و رئیس دانشگاه.

آخ آخ.نمیدونید چه جنجالی بود.حالا سر چی؟سر چرت وپرتای خود خواهانه ی آقایون پسر.حالا دردشون چی بود؟میگفتن چرا هر کلاسی 20 تا دختر پذیرش میکنید 10 تا پسر؟یه کم فکر نمیکنن که بابا من که دخترم ساعت اگه از 8 شب بگذره باید با ترس ولرز عین ژله بیام خونه.اما تویی که پسری تا ساعت 3 نصفه شبم کلاس برداری کسی نمیگه خرت به چند من؟

خلاصه مجبور شدن که همشون کلاساشونو بیشتر بعد از ظهر بردارن(بس که آقائن)البته بعضیا شون لامصبا یک گیری داده بودن که آخر بحثاشون با رئیس دا نشگاه بالا گرفت و حراست اومدو....چندتاشون تشریف بردن کمیته انظباطی دانشگاه(هر هر هر هر)رشته ی ما حقوقه هممون تا حقمونو نگیریم ول نمیکنیم.چه پسرا چه دخترای دانشکده ی حقوق تحمل تضییع حقو نداریم.

سر همین همش دعوامون میشه.حتی سر باز بودن پنجره یا بسته بودنش.یا سر صدای قژقژ صندلی.یا سر صدای خودکار رو میز زدن(این ترفنده پسراس واسه رو اعصاب رفتن)

یکی نیست بگه آخه پسره ی...(استغفرلله)عقلتو به کاربنداز خب.تو بهتر میدونی یا رئیس دانشگاه.از همین جا از رئیس دانشگاه وآقا پسرایی که اخلاق فمنیستی به خرج دادن و پشت ما بودن تشکر میکنم.از شمام که تا آخر این گزارشو خوندی تشکر میکنم.حوصله به خرج دادی.البته این خبر از خبر ورزشی که بهتر بود.نه دخترا؟؟؟؟

خب میدونم که احتمالا توی این پست دعوا شه.چون یه کم ضد پسراس.اما حرف دلم بود دیگه.

حالا شعر این هفته:شعر امروزو یکی از دوستام بهم لطف کرده داده تو وبلاگم بذارم.فوق العاده قشنگه.تو جشنواره خوارزمی هم رفته هههههههههههههها/اما هر کی برش داشت اسم شاعرم بذاره.خب؟آفرین آقا پسرا ودختر خانومای گل.شعر نسرین جونم واقعا قشنگه.من که هم این شعرو دوس دارم هم نسرینو.ازش ممنونم که به من اعتماد کرد وشعرشو داد بهم.اینم شعر:

 

 

 

 شبی در گوشه ای تنها

شبی مهتابی و روشن

که از غم ها تهی بودم

تو را با تیشه ی اندیشه ی شعرم تراشیدم

بتی عشق آفرین گشتی

تو را با دست خود در معبد هستی خدا کردم

خدایی کن خدایی کن

که یکتایی

به معبدها تو را باشد هزاران بت ستایش گر

هزاران اختر تابنده و سیمین تو را باشد نوازشگر

سحر گاهان چو تاجی مینشیند بر سرت خورشید

که از نور رخت چشم بد اندیشان به تنگ آید

دریغا روزگاری که دلت لبریز خوهد شد

و در پایت نخواهی دید فردا را

نمیدانی اگر روزی به تنگ آید

دل یکتا پرست من تورا با تیشه ی سنگین قهرش افکند بر خاک

که تا هر کس مرا بیند بگوید:او خدایش را به دست خویش بشکسته

وهر شب مینشیند بر سر بشکسته ی قهرش

که تا شاید

سحر گاهی

بنا سازد خدایش را

 

"نسرین موسی کماسایی"

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت13:44توسط sama | |